|
تابستان همان سال به طرز عجيبي كه
فكرشو نمي كردم شماره تلفن منزل شان را از ايشان گرفتم
وايشان گفتند به كسي ندهم وبدوبدو رفتم
از خوشحالي داشتم پرواز ميكردم حالا من بودم
وشماره كسي كه يك دنيا ....
جالبتر انكه بدونيدشماره انقدر رند بود كه
نيازي به نوشتن نداشت
وقتي به او فكر ميكردم لحظاتم پر ميشد از گل وشقايق
تاجايي كه تصميم گرفتم نمازم اول وقت باشه
وگناه نكنم ارتباطمو با پسراي فاميل محدود كردم
ديگه يجورايي دلم ميگفت چي خوبه چي بده كجابرم كجا نرم
مني كه از هفت دولت ازاد بودم
چون پدر عزيزم به زور واجبار اعتقادي نداشتند
ودريك خانواده تحصيلكرده ولي ازاد بزرگ شده بودم
حالا حتي تو خواب ايرادمو ميگرفت
يه روز انگار توي تابستان كسي گفت برم مدرسه
رفتم يكي از مربي ها را ديدم كه گريه ميكرد
او ميگفت از ديدار كسي مياد كه نور خا ليه دعاش مستجابه و...
باتعجب پرسيدم كيه؟
مادر خانم ...
باخودم گفتم بايد به ديدارشون برم
ادرسو گير اوردم
رفتم وقتي به خانه رسيدم يك خانه سنگ مرمر سفيد
كه افتاب همه جاشو گرفته بود
زنگ زدم بلافاصله بدون لحظه ايي درنگ در باز شد
خانمي به مانند قرص ماه زيبا ونوراني
چشمانشان عجيب
نتوانستم به چشمانش خيره بشم
چادري سپيد حرفهايي زيبا كه از فرط جذبه الهي
نتونستم چيزي بياد بسپارم
يادمه تا چند روز گريه ميكردم
ياد اون چشما اون صورت نوراني
واي من چه كسي را ديده بودم كه خود بعدها فهميدم كه بود
هنوز هم از دريا نميدانم
چند روز بعد بااجازه دختر محترمشان باز هم به ديدارشان رفتم
طبق همان ادرسي كه داشتم ولي اينبار خونه پيدا نميشد
سه چهاربار كوچه را دور زدم ولي نه خبري از اون
خونه نبود بامنزلشان تماس گرفتم
دخترشون همان پلاك رو تكرار كردند
ولي ان خانه سنگ مرمر خيلي قشنگ بود
واين خانه اجري!! مگه ميشه مرمراشو كنده باشن


|