تبليغاتX
رقص گلها


رقص گلها


متون رقص ودلدادگی #عشق وآواره گی وشهادت تنها ره سعادت

ماجرای من وقلم ((1))

 

 

 

 

 دو ساعت از شب گذشته بود 

  ومن بیدار وبی قرار 

  از این طرف اطاق به ان طرف اطاق...مثل فرفره 

  به دور خود میپچیدم....چند بار 

  به سراغ قلم رفتم تا با او در د دل کنم ولی 

  او هم از زیر پنجه هایم گریخت...بعد از ان 

  شبی که از شهادت بچه ها صحبت کرد  

 قلم ارام وخاموش به کناری نشسته است....ان 

 شب قلم نام تک تک شهیدا ن را از  

 هابیل تا حسین از حسین تا .... 

 برایم گفت...وباز هم حسین .....وبرای هر 

  یک مرثیه ایی سرود وبعد ساکت شد... 

 .خیلی تلاش کردم قلم را به سخن  

 در اورم اما نشد....ناگهان صدایی   

 مرا از رفتن در ان نیمه شب باز داشت.. 

 .خودش بود قلممممممممم....چند دقیقه به هم 

  خیره شدیم بعد مشتش را از اشکهای  

 من پر کرد نه نه وضو گرفت... 

 حالا من نشسته بودم واو راه میرفت... 

 .او روضه میخواند ومن گریه میکردم... 

 گاهی وقتها ادم احساس میکند استخوانهایش همچون 

  میله های زندان او را به بر گرفته اند... 

 تلاش میکند بگریزد اما نمیشود...از کی؟!از 

  خودش ؟؟!!ان خودی که استخوانهای 

  میله های زندانش هستند ...همه  

 اینجور نیستند بعضی ها تسلیم زندان میشوند 

  واصلا خودشان زندانبان خود هستند. 

..اگر روزگاری هم درهای زندان خود به خود 

  باز شود انها را میبندند...اگر 

  بتوان بر روی زمین ادمهای  

خوشبختی ÷یدا کرد همین هایند

 بیخود وبی جهت خوشحالند..

 .ارزوهای بزرگشان کوچک...دردهایشان 

  ودرمان دردهایشان هم استاندارد است.. 

 .زندگی برایشان یک مشق بلند است...برای

 خوردن کار میکنند وبرای کار  

 کردن میخورند...همین...بالاترین 

  نعمتشان بی دردی وبزرگترین  

 دردشان مردن است...در کوچه های شهر 

  از این ادمها زیاد میبینی  

 ...وهمین هایند علت اعتراض فرشتگان 

   به خداوند در ابتدای 

  افرینش....وخدا وند در پاسخ... 

 انی اعلم مالا تعلمون 

 

 

نویسنده: پیروز ׀ تاریخ: جمعه بیست و نهم آذر 1387 ׀ موضوع: ماجرای من وقلم ((1)) ׀

كد بارش قلب


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس