|


ببارید ببارید ای چشمهای من!
بسوزید بسوزید اشکهای من!

در هر سفري كه ميرفتيم كار عكاسي را هم انجام ميداديم، اما هيچ وقت نميگذاشت از ايشان عكس يادگاري بگيرم يا شوخي ميكردند. يا حالتي به خودشان ميگرفتند كه عكس در جايي استفاده نشود، ولي در اين سفر آخر به ايشان گفتم «حاجي بگذار يك عكس از شما بگيرم. گفتند: باشد، مسئلهاي نيست. به شرطي كه عكس «حجلهاي» بگيري و آن وقت، راحت ايستاد كه از ايشان عكس بگيرم و آن همين عكسي است كه الان معروف ترين عكس ايشان است.
...
نماز صبح را خوانديم. صبحانه خورديم و حدود ساعت 20/7 دقيقه بود كه راه افتاديم. در راه بود كه موج راديو را چرخاندم تا تهران را بگيرم كه يك دفعه راديو قرآن آمد روي موج و تو گفتي: «همين جا خوبه اصغر! همين جا را بگير» از نگهباني و دژباني گذشتيم. اكنون به جايي كه مقصد بود، يعني «قتلگاه» نزديك ميشديم. جايي كه 40 الي 50 نفر از بچههاي بسيج كنار هم شهيد شده بودند و از قرائن پيدا بود كه برخي از آنها در زمان شهادت دست در گردن يكديگر كرده بودند و تو امروز قصد داشتي روايت مظلوميت آنان را براي مردم بخواني و به تصوير بكشي. به طرف قتلگاه پيش ميرفتيم و تو، سيد! اصرار داشتي كه حتما مصاحبه با بچهها حتما بايد در قتلگاه انجام بپذيرد و - شايد - ميدانستي كه آنجا حقيقتا قتلگاه است . من مثل هميشه با كمي چاشني شوخي و خنده گفتم: سيد! قتلگاه هم شبيه به همين تپهها و گودالهاست ديگه! همين جاها مصاحبه را بگير!» و تو با صبوري و طنازي مخصوص خودت گفتي: «نه اصغر جان، ميگرديم تا قتلگاه را پيدا كنيم.» چند لحظه بعد از اين حرف بود كه قتلگاه را يافتي و پركشيدي و رفتي ... و چه زيبا يافتني و رفتني.

  
شهيد آويني در خطاب به مقام معظم رهبري:بسيارند كساني كه ميدانند شمشير زدن در ركاب شما براي پيروزي حق از همان اجري در پيشگاه خدا برخوردار است كه شمشير زدن در ركاب حضرت حجت (س) و نه تنها آماده كه مشتاق بذل جان هستند. سر ما و فرمان شما.
شهيد سيد مرتضي آويني در سال 1371 نامه اي را خطاب به مقام معظم رهبري نامه اي را نوشته و ارسال نمودند كه حاوي مطالب مهمي پيرامون برخي مشكلات فرهنگي كشور بود. متن كامل اين نامه تا امروز منتشر نشده است اما آن چه خواهيد خواند مقدمه نامه مذكور است:
خدمات رهبر معظم انقلاب اسلامي، نائب امام عصر (ع) حضرت آيت الله خامنه اي ايدكم الله تعالي بتاييداته الخاصه.
سلام عليكم و رحمة الله و بركاته. امتثال امر فرصتي براي عرض ارادت در اين مرقومه باقي نمي گذارد لذا حقير مستقيما با استمداد از فضل بي منتهاي رب العالمين وارد در اصل مطلب مي شوم بعد از عرض اين مختصر كه:
 ما با حضرتعالي به عنوان وصي امام امت (ره) و نايب امام زمان (عج) تجديد بيعت كرده ايم و تا بذل جان در راه اجراي فرامين شما ايستاده ايم، همانگونه كه پيش از اين درباره امام امت (ره) بوده ايم و بسيارند هنوز جواناني كه عشق به اسلام و شور رضوان حق آنان را در ميدان انقلاب نگاه داشته باشد، با همان شوري كه پيش از اين داشته اند. خدا شاهد است كه اين سخن از سر كمال صدق و از عمق قلوب همان جواناني سرچشمه گرفته است كه در تمام اين هشت سال بار جنگ بر شانه هاي ستبر خويش كشيدند. ما به جهاد في سبيل الله عشق مي ورزيم. و اين امري است فراتر از يك انجام وظيفه خشك و بي روح. اين سخن يك فرد نيست، دست جماعتي عظيم است كه به سوي حضرت شما دراز شده تا عاشقانه بيعت كند، بسيارند كساني كه مي دانند شمشير زدن در ركاب شما براي پيروزي حق از هما ن اجری در پيشگاه خدا برخوردار است كه شمشير زدن در ركاب حضرت حجت (س) و نه تنها آماده كه مشتاق بذل جان هستند. سر ما و فرمان شما. كمترين مطيع شما سيد مرتضي آويني. 


به مناسبت ۲۰ فروردین سالروز شهادت سيد شهيدان اهل قلم
خانم زهرا(س) گفت: با بچه من چه كار داري؟
پلك كه روي هم گذاشتم «بي بي فاطمه» (صلوات الله عليها) را به خواب ديدم و شروع كردم به عرض حال و ناليدن از مجله سوره، كه «بي بي» فرمود با بچه من چه كار داري؟
من يكي وقتي سر چند شماره از مجله سوره نامه تندي به سيد نوشتم كه يعني من رفتم و راهي خانه شدم. حالم خيلي خراب بود. حسابي شاكي بودم. پلك كه روي هم گذاشتم «بي بي فاطمه» (صلوات الله عليها) را به خواب ديدم و شروع كردم به عرض حال و ناليدن از مجله، كه «بي بي» فرمود با بچه من چه كار داري؟ من باز از دست حوزه و سيد ناليدم، باز «بي بي» فرمود: با بچه من چه كار داري؟ براي بار سوم كه اين جمله را از زبان مبارك «بي بي» شنيدم، از خواب پريدم. وحشت سراپاي وجودم را فرا گرفته بود و اصلا به خود نبودم تا اينكه نامه اي از سيد دريافت كردم. سيد نوشته بود: «يوسف جان ! دوستت دارم. هر جا مي خواهي بروي، برو! هر كاري كه مي خواهي بكني، بكن! ولي بدان براي من پارتي بازي شده و اجدادم هوايم را دارند» ديگر طاقت نياوردم و راه افتادم به سمت حوزه و عرض كردم سيد پيش از رسيدن نامه ات خبر پارتي ات را داشتم و گفتم آنچه را آن شب در خواب ديده بودم.
اللهم ارزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک
|