



راستي او چه كسي بود؟
زيباتر از او در طول عمرم نديدم 
نوراني تر از او نديدم
باصفاتر از او نديدم
گاهي اوقات كه براي ديدن دختر نازنينشان ميرفتم 
ومنتظر ايشان در ان خانه نور مينشستم 
بعد از چايي كه با دستان مباركش ميريخت
در گوشه ايي به خواندن دعا و قران مينشست
لحظه ايي غفلت؟نه نه هرگز
غذايش: به اندازه دو لقمه 
خواب:چند ساعت در طول روز
عبادت:تاصبح گريه ونماز وتوسل
تا اين كه ان وجود نوراني
كه مركز عشق ما بود
بيمارشد اي كاش مرده بودم
وان روزها را نميديدم
ولي چه ميتوان كرد........................
بياد دارم كه كار بدن ايشان به دياليز كشيد
وتنها روزي كه ايشان دياليز نشد روزعيد مبعث بود
كه بدن به حالت طبيعي برگشته بود
براستي
زكجاامده ام امدنم بهر چه بود 
به كجا ميروم اخر ننمايي وطنم؟
واو در يافته بود 
مرغ باغ ملكوتم نيم ازعالم خاك
چند روزي قفسي ساخته اندازبدنم 
وقتي ايشان در بيمارستان بستري بودند
خواب عجيبي از ايشان ديدم كه مو به مو از ان تعبير شد
درخواب ديدم ايشان در قالب نور نشسته اند
وبه من كه بسيار محزون از اين بيماريشان بودم
گفتند بايد بروم ومن در حاليكه از اين حرفشان ميگريستم
تمام وجودشان را از پايين تا فرق سر غرق بوسه كردم و.......
وقتي به ملاقات ايشان در خانه رفتم
مني كه به خودم اجازه نميدادم در چشمشان نگاه كنم 
وهميشه دو زانو در محضرشان مينشستم 
ا
ينبارهمان اتفاق افتاد تمام وجود پاكش را غرق بوسه كردم
وايشان در حاليكه گريه ميكرد از اين كه من ايشان را 
ميبوسم به من گفتند من كه كسي نيستم!!
وهمان جمله در خواب را تكرار كردند كه بايد بروم
اري فقط خدا جويان عالمند كه نه من دارند نه ما 
انانند كه عاشقانه با معشوق ازلي عشقبازي مي كنند 
ودر سلام خويش به دلدار باقي خود
به معرفتي عميق نايل شده اند
