



اولين بار دخترشونو ديدم توي مدرسه 
شايد فكر كني اينا روياست ولي نه خود خود واقعيته 
برا اولين بار كه ديدمش باهمه فرق داشت 
تو مدرسه با همه معلما زمين تا اسمون تفاوت داشت
خيلي قشنگ درسو تفهيم مي كرد
دوست نداشت كسي ازش تعريف بكنه
خيلي سريع راه ميرفت
نماز اول وقتش از محالات بود ترك بشه
هميشه روزاي سه شنبه همه بچه ها چشم براش بودند 
همه يجورایی ديوونش بودند
از هر كس كه دوست داشتنشو ابراز مي كرد فاصله مي گرفت
اثار شب بيداري ونور تو صورتش غوغا ميكرد 
تو ميون جمع بود ولي تنها بود
زنگ خونه كه ميخورد
بدو بدو خوشحال ميرفت 
خيلي دوست داشتم بدونم چرااينقدر زنگ 
خونه اونو شاد ميكنه؟
تا مطلب درس برا كسي جا نمي افتاد محال بود
سر مطلب بعدي بره
گاهي وقتا از دوست داشتن زيادش يادم ميرفت
درسشو گوش بدم 
ان واحد مي فهميد حواسم نيست ميومد كنار دست 
من تا مطلبو ياد نمي گرفتم 
محال بود بلند بشه
گاهي وقتا از عشق زياد يك مطلب ساده رو چندبار ميگفت 
و لي نميگرفتم
فكر نكني تنبل كلاس ياخنگ بودم 
بالاترين نمره هاي كلاس مال من بود
هميشه وقتي حرف ميزد ادم به يك دنياي
ديگه پا ميذاشت 
صداش مال اين دنيا نبود 
اگر بخواي بدوني من هميشه تو منزل درس ميخوندم
تو كلا سش 
هيچي نمي فهميدم
اونم فقط همين درسو
چند بار از من چيزهايي به من گفت كه واقعيت داشت 
ومن تعجب ميكردم
جالبه بدونيد من هميشه بااحترام از ايشان فاصله 
ميگرفتم وكسي
نميدونست من دوسش دارم 
وفكر ميكردم خودش نمي دونه كه.........
تا اين كه سال سوم نظري فرارسيده بود
ومن ديگر به او واخلاق او انس عجيبي 
پيدا كرده بودم
او هم ديگرمثل دو سال پيش نبود او نوراني تر
و مهربانترشده بود
باور كنيد در عالم خواب به من دستوراتي در
بابت مسايل مختلف ميدادند 
همونايي كه وقتي اجرا ميكردم 
در عالم خواب چيزهاي عجيب ميديدم
ولي به خودشان چيزي نمي گفتم
